با مترو رفتم کرج که مانتو بخرم
بهنازم از رود سر اومده بود
بچم دوست پسر پیداکرده
خوش به حالش اینم پرید
من موندمو خودم
بابا خوب دلم خواست............
بمیر هر کی که قراره بیاد یه کم زورتر بیاد
نظرات ()امروز زور آخر بود هر کی می خواستم دیدم
شایان.....
مصی.......
کرمی.......
نمی دونم امتحانام چی مشیه
خدا کنه این ترمم بتونم بالای ١٧ بشم
دلم نمی خواست از یونی برم
مصیم که انگار نه انگار البته این جمله ی سرو بود
خوب کلا دوستی ما اشتباه بود
شایدم نبود البته بد نیست
یه بزرگتر و بشناسی و میتونی در مورد یونی کلی ازش اطلاعات بگیری
راستی وحید که مهسا دوسش داررم دیدم
دلم واسه استاد کرمی خیلی تنگ میشه
همین حالا امیر بغلم نشسته
توی سایت باورم نمیشه
چقدر زشته آخه من از چیه این خوشم میومد؟؟؟؟
پویا جان تشریف آوردن پریدن جلوی من عکس میر حسینو گذاشته
انگاری سرو اساسی باهاش حرفیده
اما من دیگه نمی تونم مثل سابق باهاش بر خورد کنم
امیرم همش به صفحه ی کام من نگاه می کرد بنده خدا حساس شده
این ترم خوب ،بد
گذشت..........
امیدوارم ترمای بعدی بهتر از این باشه
البته الان بیشترین آرزوم خوب دادن این امتحاناست
نظرات ()امروز یه حس تازه واسه خوندن بودم
از صبح که پاشدم
کتاب من دیوانه نیستم جبران،پدر و مادر ما متهمیم ،یک جلوش تا بی نهایت صفرهااز شریعتی رو خوندم
شده بودم مثل این آدمایی که یه کاری انجام ندادن حالا باید قرضشو بجا بیارن تمام نخونده هامو خوندم البته هنوز هم نخونده دارم اما تا جایی که تونستم خوندم
ریحان زنگ زد بهم که برم خونشون دعای کمیل قبول کردم چون واقعا کاری نداشتمو دلم می خواست که برم به خانم سوری هم زنگ زدم اونم گفت که میاد
یادم اوفتاد بلاگمو خیلی وقت که آپ نکردم (این نه اون یکی رو میگم)
یهو حس شعرم اومد وبلاگمو اینبار با شعری که نمی دونم واسه کی گفتم آپ کردم
یه کم خوابیدم بعد حاضر شدم که برم خونه ی ریحان اینا بعد از مدت ها چادر سرم کردم وای که چه حس خوبی بود دلم می خواست باهاش راه برم حس خانومی داشتم حس خوبه بودن
احساس کردم که چقدر توش ناز شدم یه آن دلم واسه اون روزام که تازه چادر سر میکردم تنگ شد
نمیدونم اشتباه کردم که گذاشتمش کنار یا نه!!!!!!
خونه ریحان اینا باهم صحبت کردیم خانوم سوری هم اومد گفت که فردا میاد که منو ببره همون جلسه ی دو هفته یه بارشون از رضا صفری گفت همون سهراب سپهری که من تو مدرسه به مسخرش می گرفتمو اما خانوم سوری انگار همیشه واسه منو اون یه نقشه های جدی کشیده بود
سوری شعرمو خوندو کلی خوشش اومد دروغ چرا خودمم خیلی از شعرم خوشم اومد
فردا بازم جلسه ی گروهی زبانمونه اینبار محمد مهدی ((teacher نمیتونه بیاد رفته شمال خودمونیمو خودمون و باز هم مکان همون بوستان گفتگو
نظرات ()دیشب که نخوابیدم
صبح رفتم یونی کلس داشتم
سر کلاس سینا در ردیف جلوی ما نشسته بود
سرو بی همه چیز وسط کلاس داد زدو صداش کردو گوشیشو داد تا بزنه تو شارر
من موندم توی این کلاسا و نظماش
حالم اصلا خوب نیود درد دندونم زده بود به گلو و گوشم
یکی دوباری مصطفی رو دیدم اما فقط با هم سلام علیک کردیم
انگاری اونم دیگه خیلی دوست نداره پیش هم باشیم
شاید بی میلی های من باعث شده
سروش اومده میگه خانوم.... خدا بد نده میگم :فعلا که داده
توی اتاق تکثیر استاد کرمی دیدم گفتم :استاد ببین حسابداری با من چیکار کرده
گفت خانوم اگه حسابداری باعثش بود که من الان باید همه ی چشام خون میشد
گفتم استاد یکی از ثبتارو اشتباه زدم بدهکارش رفت تو چشم
بچه ها زدن زیر خنده بعد بابا اومد دنبالم
تا دم درم وحید با هام بودو در مورد انتخابات و دندون عقل حرف می زدیم
با بابا رفتیم دکتر و رادیولوری اینا خیلی طول کشید
دکتر آمپولو مسکن داد بعدشم گفت شنبه بیا تا بکشم
ندام فردام واسه آرایشگاهم وقت گرفته
فکر کنم امشب بتونم بخوابم
دعا کن مریم
نظرات ()وای خدای من
خیلی در داره
هنوز نخوابیدم هر کی جای این بود ساکت می گرفت
با ٣تا مسکن قوی ای که من خوردم
اما این هیچی نمی فهمه
خوابم میاد چشام باز نمیشه
کاش شریعتی نمیخوندم
کاش با آدم بزرگا دوست نمیشدم
کاش مثل مامانم کفش پاشنه بلند نمی پوشیدم
چی دارم میگم
انگاری دندون عقل باعث از بین رفتن عقلم شده
شایدم عقلم از توی مغزم پریده از تو دندونم اومده بیرون
هر چی هست وایییییییییی
خیلی سخت
صبر ایوبم آرزوست
نظرات ()اینم شد کار
چند روزی نشد بیام بنویسم سایت شلوغه
کامپیوترمم خراب شده
جمعه که رفتیم کفتگوی آْزاد احساس کردم تو زبان خیلی بهتر شدم
شنبه تو دانشگاه با پری و سودی و حوریا و ترانه در مورد تناسخ بحث کردیم چون پری ارائه داشت بعدشم توی کلاس معارف بچه های مخالف نظرشونو گفتن
افضل ارسطو نما که یه بسیجی روشنفکر اما خودش میگه از وقتی اومدم دانشگاه فهمیدم نمیشه هم بسیجی بود هم روشنفکر........!!!!! آخر کلاس با سیل مخالفای پریسا گفت من کلا گفتم روح نیست اینقدر با هام مخالفت نشد!!!!!!!!!!!!!!!
پریسام با جدیت تمام گفت 4سال دیگه این موقع با منابع کامل تری برای اثبات این موضوع بر می گردم
بعد ار دانشگاه باید می رفتم کلاس زبان که قبلش با خانوم گندومی دعوام شده بود با اعتماد به نفس کامل رفتم خانوم گندمیم به روی مبارکش نیاورد تولد فرناز بود که شیرینی ام خریده بود نیلوفرم هم واسه من هم واسه فرناز کادو آورده بود
یک شنبه آقای فتاحی واسم از یزد سوغاتی آورده بود حوریا میگفت ببین چیکار کردی باهاش این واسه مامانشم خرج نمیکنه حالا رفته بهترین شیرینی فروشی یزد بهترین محصولشو برات آورده آخر ساعت توی حیاط با بچه ها نشستیمو با چایی خوردیم
روز خوبی بود اما من دندون عقلم در اومده بودو کلی درد داشتم به شوخی به بچه ها میگفتم کاش اینقدر مطالعه نمیکردم تا عقلم زود برسه....
از اینورم محمد مهدی بهم زنگید گفت که میخواد رابطه ی نزدیکتری داشته باشیم منم گفتم :نه
پری گفت اشتباه کردی اما من واقعا احساسی بهش ندارم فقط برام یه دوست معمولیه همین
امروزم
دندون درد داشتم اصلا آرایش نکردم اینقدر تابلو شده بودم که اینا(هاناوطلا)هم فهمیدن همه فکر میکردن گریه کردم!!!!!
بحث انتخاباتی هم این روزا خیلی داغ شده منکه به میر حسین رای میدم
الانم خیلی خستم،خوابم میاد در حد تیم ملی
نشستم ارائه ی پری درست کردم
شدم دهقان فداکار.......
یادم رفت بگم یکی از بچه های سایت متخصصین تنها با دیدن عکس من توی سایت وقتی تلویزیون منو چند ثانیه نشون داده بود شناخت
یکی دیگه هم به نام امید واحدی فرمودن شیفته ی تو شدم البته از این پیغاما توی سایت زیاد دارم...... .
TAKE CARE
نظرات ()امروز چند بار دیدمش
واقعا ازش بدم نمیاد
یعنی خوبه سرونازم تایید میکنه
نمی دونم چطوری میشه باهاش رابطه گرفت
آخه می دونی من آدمی نیستم که به ظاهر آدما دل ببندم
شایدم واسه همینه که نمیدونم واقعا دوسش دارم یا نه
یا اصلا می تونم دوسش داشته باشم یا نه
کاشکی می دونستم اون نسبت به من چه احساسی داره
اون منو می بینه
منو چند بار دید نمیدونم دیدش نسبت به من چیه اما منکه وقتی
کنارمه اصلا نگاش نمیکنم که مبادا شک کنه
چه کاری من از خدا میخوامش یعنی خدا اینبار به من میدتش؟
کاش میشد یکی رو پیدا کنم که فقط واسه خود خودم باشه
دوست دارم خوبم باشه (توقع زیادی نیست که)
این بلاگ برای هر وقتی که من بخوام
حالام میخوامو دارم مینویسم زمان توش مطرح نیست
نظرات ()نمیگم بهت حسودیم شد نه باور کن فقط به حالت غبطه خوردم
دلم می خواست منم یکی رو دوست می داشتم و بعد اونم منو
اما........
دنیای من شلوغ شده میخوام خلوتش کنم
دیگه شوخی های محسن و عاشقانه گفتن های مصطفی برام مهم نیست
من از خودم بیزارم
کاش یکی بود که بشه دوسش داشت اونوقت اونم منو دوست داشته باشه
باور کن لیاقتشو دارم
داشتم فکر می کردم شاید شایان مناسب باشه
اما.......
من مثل تو جسارت ندارم از کسیکه اصلا نمی دونم منو میشناسه
بنویسم یا از علاقم بهش بگم
آخه مطمئنم نیستم
نمیدونم گیج گیجم
امروز از خدا خواستم اون کسیکه بهترین منه بهم بده کسیکه
منم مثل تو دوسش داشته باشم برام مهم باشه
قول میدم اگه بیاد دیگه غرورمو به رخش نکشم
شایدم هنوز وقتش نیست.......!!!!!!!
نظرات ()